تبليغاتX
ღღمن با دلم زیبایی را زیبا تر میکنمღღ

ღღمن با دلم زیبایی را زیبا تر میکنمღღ


طعم خیس اندوه...

                   اتفاق افتاده ...

یه آه خداحافظ ...

                یه فاجعه ی ساده ...

خالی شدم از رویا ...

               حسی منو از من برد ...

یه سایه شبیه من ...

                پشت پنجره پژمرد ...

    ...

 

زمانی که...

قلبت بیشتر از جسمت درد میگیره...

زمانی که...

قاصدک هات رو با قدرت فوت میکردی...

و نمیدانستی که با پرواز هر قاصدک , آرزوهاتند که پر می زنند...و بر باد میروند!

زمانی که...

نمیدانی به چه چیز نگاه میکنی...

طلوع ...؟!

یا غروب؟!

زمانی که...

و زمانی که ...

جزء یه تماشاچی...

چیزی نیستی...

هیس ... هیس...

هیچی نگووو...

نقطه چین پایان ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 11:15 توسط شبح...شوووووخ |


 

بارون!

زیر بارون رفتن...

یا زیر بارون موندن؟!

 

چقدر زیباست وفتی که میری!

میری که خیس شی ... 

میری که حسش کنی!

 

اولش یه قطره میچکه رو صورتت!!!

با تعجب به آسمون نگاه میکنی!

بارون؟

یه قطره دیگه...آره!

...

بارون تندتر...صداش بیشتر... رعد و برق...بوی خاک!

اوووووف!

عاشق همه ی لحظه هاشی....

در اوجش سخت میبارد و در فرودش نم نم!!!!!!

 

چتر ها را باید بست
                                            زیر بارارن باید رفت

 

گاهی هم با هم پایی زیر باران باید رفت!

اما...!

ناگهان یه حس غریب!

نگرانی؟!

شاید نگرانی واسه خیس شدن یه گربه!

ذهنت میپره!

خدا کنه خیس نشه!

...

این شد آرزو...

حس کردن بدون خیس شدن...؟

مسخرست!

مسخره تر از اون...

نگاهی از پشت شیشه!

تصور رفتن زیر بارون!

تصور خیس شدن!

لذتی به تلخیه حسرت!

 

دیدن رنگین کمون بعد از بارون...!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 16:7 توسط شبح...شوووووخ |


یه دل میگه نشم عاشق کس!

یه دل میگه میمیرم بی نفس!

 

یه دل میگه پر از عشقم هنوووز...

یه دلم میگه این هست یه دروووغ ...

یک بوم , دو هوا

خستم به خدا

نمیخوامو میخوام... بشم از تو جدا

رویایی غریب ...

تردید و گریز ...

بی عشق نمیتونم به خدا


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 2:57 توسط شبح...شوووووخ


«آنتوان دو سنت اگزوپری» :

دریا... ،

خودش را با موج تعریف می کند.

جنگل... ،

خودش را با درخت.

آسمان... ،

خودش را با ستاره ها.

و تو ،

خودت را با چه چیز تعریف می کنی؟

 

 

      آموختم که . . .

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از

داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است. و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه

خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم

انجام دهيم ، بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم ، دوست داشته باشيم .

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق

مي‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند .

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي

است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار ، هرگز نمي

توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه

لازم است ،آنچه را نيز كه ميل دارد ، بخورد  .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي ، در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست بلكه خوب بازي

كردن با كارت هاي بد است   .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود

ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود   .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنياست  .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

 

شبح شوووخ :

۴۰ سالگی را درک نمیکنم! (هیچ وقت به اجبار کاری که دوستش نداشتم را نکردم!)

سعی در آموختن ۴۵ سالگی دارم...(عقیده داریم هر چیز را باید از زوایای مختلفی نگاه کرد...و طبق واکنش خوت است که میتوان جواب دلخواه را گرفت!)

هیچ وقت از قانون ۵۵ سالگی پیروی نکرده ام! (این قانون با من نسبت عکس دارد!)

۷۵ سالگی را تجربه کردم.خیلی خوب هم تجربه اش کردم. و این باعث شد آن را خوب بیاموزم! (سعی در درس گرفتن و تکرار نکردن... و ترس از آفت زده شدن...)

۸۰ سالگی واقعا" زیباست!

و هر روز امیدواریم به ۸۵ سالگی برسیم!(ایشاالله عمرمان کفاف دهد!)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 13:36 توسط شبح...شوووووخ |


 

 ادامه مطلب داره!

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 14:57 توسط شبح...شوووووخ